تبليغاتX
این حال من بی تو!
 ...
 

 

بیا اینجام .

 

http://bigboy62.blogfa.com/

 

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در شنبه پنجم اردیبهشت 1388

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دانلود آهنگ شاید این جمعه بیایی شاید !  آغلسی 

 

 

 

نوشته شده توسط ناصر در جمعه سوم آبان 1387 |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام

 

 

قبل نوشت : این جوابی بوده به پست آخر وبلاگ اسب سفید بالدار که در مورد آزادی نوشته شده بود ، من هم سعی کردم به نوعی طرز فکرم ر ابیان کنم ! پس اگر اول این لینک را بخواید بد نیست !

 

 

 

 

آزادی همان قدر که شما می گوید در بند است ، ولی بسیار قبل از اینکه بخواهد به دست امامه به سرها در بند شود در دست افراد پایینتر جامعه به آن روز افتاده .

همین وبلاگ دوست شفیقمان را یادت است پست آخرش . دایی که می گوید زنت را تهدیدی به زدن کن ! فکر کن ! تهدید به زدن چیزی که من حتی در مورد سگ ام هم به فکر م خطور نمی کند ، حال داییش اجرا می کند و این کله پوک در وبلاگش می نویسد ، در جایی که هشتاد در صد خواننده هاش خانومند!

سیکل افراد پایین دست را می دانی یا برایت باز گو کنم ! اینقدر آن را به جزئیات تبدیل کن تا به بزرگتر فامیلها برسد( ریش سفید ها!) تا به پدر در یک خانواده برسد تا به برادر بزرگ تر برای بچه های کوچک برسد.

شما فکر می کنید که تکلیف ما برای آن افراد پایین سیکل آزادی چیست ، آنهایی که وقتی آزادی را نغض می کنند دیگر هیچ مرجعی نمی تواند آن را (آزادی را!) به در بند کشیدگانش باز گرداند حالا یا به اسم عرف بسیاری از آزادیها را کتمان می کنند یا به اسم دین ، یا به اسمهای دیگر...

من یک روز به همراه یکی از دوستانم رفتیم در خانه ی دوستش زنگ زدیم ، چون من از ماشین پایین بودم و زنگ زدم ، از او پرسیدم که اگر پرسید با کی کار داری بگویم کی؟ گفت ناصر از امام اول تا هفتم هر که را بگویی جواب یکی می آید دم در!!

فکر کن ! اینقدر این سیکل در یک جامعه ی کوچک مذهبی تکرار می شود که اگر تو بخواهی یک اسم غیر مذهبی بگذاری باید به همه جواب بدهی ، یعنی حتی آزادی تو برای اسم گذاشتن روی بچه ات از بین می رود .

تو نمی توانی هر چه دوست داری بپوشی نه چون نیروی انتظامی بهت گیر می دهد و به قولی خفتت می کند ، چون مردم تردت می کنند ، حتی تا چند سال پیش با عینک دودی در خیابان راه رفتن جسارت می خواست ..

به هر حال آزادی بحث هزارم مردم مملکتت است ! اول باید این هنجار ها شکسته شود ، شما مطمئن باش که اگر از پایین مردم چیزی نخواسته باشند از بالا اجرا نمی شود . در همه ی موارد بدون استثنا !

این را باور کن !

وقتی که از آزادی حرف می زنی مردمی که در زندگی مثل احمقها روز ها را شب کرده اند ، دینی داشته اند که حتی تا نوع طهارت گرفتن در دستشویی ( با کدام دست آب بریز و با کدام دست . . . ) حالا انتظار داری خودشان برای زندگیشان بتوانند فکر کنند .

ببخشید من سیاسی نیستم و اصلا نمی دانم که خاتمی را همین راستی ها روی کار آوردند تا راهی باشد برای بیشتر ماندنشان یا نه خودش خواست و مردم روی کار آوردندش ، ولی این را می دانم وقتی که حداقل آزادیهایی که برای آدم بودن هم کافی نیست در دولت خاتمی به مردم داده شد( حتی موسیقی پاپ یا تا حدودی حتی حرف برابری مرد و زن در اجتماع ! ) حالا بعد از چند سال مردم احمق می گویند که همه ی این بی بند و باری ها را خاتمی به وجود آورد!! ( نه فقر !نه نادانی نوجوانها در مورد غریزه شان ! نه پدری که از هیتلر هم دیکتاتور تر است فقط قلمرو اش کوچک تر است! نه فقط خاتمی!)

ولی در کل حرفم این بود که تا مردم یاد نگیرند فکر کنند ، تا مردم قدرت تحلیل مسائل را نداشته باشند ( حتی حد اقل 50% شان) باز هم آش همان آش و کاسه همان کاسه . آزادی هم اگر در حد اروپا با همان سازمان حکومتی به مردم داده شود باز هم از آن بی بهره اند ...

همین افغانستان را ببین ! چرا مردم آزادش شکوفا نمی شوند ؟ آنها که دیگر آمریکا آمده و نجاتشان داده ! چرا هنوز مثل احمقها به هم می زنند ، چرا آزادی های فردی به اوج نمی رسد ، چرا مردم هر چه می خواهند نمی پوشند ، شاید هنوز یکی از عمال طالبان در خانه ی شان است درست است؟ پدر عزیزشان که از ارث هم محرومشان نمی کند...( ببین حتی در آنجا بچه ها را محروم نمی کنند..!)

خدانگهدارت مرسی از پست خوبت..

 

پی نوشت :

این می خواست کامنت باشد ولی طولانی شد و به لطف خدا و رهبری امام زمان به پست تبدیل شد ! این نشان می دهد که هر کسی که توانایی رشد داشته باشد در زندگی ناصر رشد می کند و به عالی ترین ها می رسد حالا چیزی که برای بقیه ی کامنتها آرزو بوده برای این کامنت خاطره شده و به عنوان پست 113 در وبلاگم می درخشد!

پی نوشت دوم :

هنجار شکنی و تلاش برای آزادی یک وظیفه ی انسانیست برای زیستن ، همچون غذاخوردن و نفس کشیدن!

 

پی نوشت سوم :

یک وبلاگ نویس اساسی رو میتونید تصور کنید یا نه ؟

یه چیزی تو مایه ای خیلی خفن . تازه از نوع خانوم شاید اون هم داف ! این وبلاگ نویس به یک مسابقه ی خفنترین اتاق بلاگر ها دعوت شده و برای اولین بار عکسهایی با کیفیت 12 مگاپیکسل از اتاقشون گذاشته . روی میزشون غیر از ده ها مدل سیگار برگ و فندهای زیپو ، یک کیبورد که هزار جاش با سیگار سوخته ( مثل دست نوشته های شریعتی!) ، یک موس که از بس دود سیگار استنشاق کرده داره میمیره . یه کیف پول پر از دلار و یه عینک دودی پلیس !

این بلاگر انتهای آرزوی های همه ی شما میتونه باشه ، مخصوصا اگر خانومید! حتما برید نظر بارونش کنید ! رفیق اگه تونستی کامنتی بزاری که لینکت کنه مطمئن باش روی 500 تا بازدیدی در روز برای خودت حساب کن!

در انتها برای ورود محیط دود آلود و رمانتیک و افسانه ای و زنانه ی این وبلاگ ( 18- ، ممنوع ! ) روی لینک زیر کلیک کنید و خودتون رو به اون بسپارید.. بدرود!

لینک

 

 

نوشته شده توسط ناصر در جمعه سوم آبان 1387 |