سلام
ازدواج فامیلی در خانواده ی ما از قدیم رسم بوده ! ولی واقعا فقط بوده ، چون قبل از من و چند تا بعد از من دیگه این رسم به جا نیومده . اگه خواسته باشم درست قضاوت کنم سردم دار خاندان ما ، یعنی همونی که خودش به بهترین صورت همه رسمای خاندان رو با تبصره هاش می دونه و البته مثل یانگوم از حفظه و با ریش سفیدی که البته نه با گیس سفیدی همه رو مجبور می کنه ازش پی روی کنن ، مادر بزرگمه ! همون مادر بزرگی که قبلا براش یک پست نوشته بودم و بچه های قدیمی یادشونه که کلی پول بهش بدهکارم . ایشون این کسوت سخت رو بعد از پدر بزرگم به عهده گرفته معتقده که " خر خوب از طویله بیرون نمیره و دختر خوب از فامیل " ! البته این مدتهاست که شکسته شده و خرها از طویله که هیچی از شهرها میگذرند و کلی مسافرت می کنند (مثل من که همه اش مسافرم :))) و دختر ها هم که مادر بزرگ جان مرزهای فامیل که هیچ مثل دختر اون فامیلمون "مد باقر" میره آمریکا و کم مونده با انصاری بره کره ی ماه :(
خوب ، من یک دائی دارم که خیلی هم دوستش دارم که 206 داره و یک عمو هم دارم ( پدر همسرم ) که این دوتا با هم باجناقند . یعنی الان دایی من که داییمه و خانومش هم خاله ی همسرم است . این دایی نقش موثر و خیلی خیلی مهمی و صد البته حیاطی و تا حدودی الزامی و خیلی هم پر رنگ در ازدواجم داشت .
سال 81 بود که تکلیف سربازیم معلوم شده بود که دودره اش کرده بودم . من عاشق دختر عمو بودم ولی به خاطر جرات زیادی که داشتم و از طرفی مادر بزرگم که خیلی پر رنگ در زندگیم اسیتاده بود دست از پا نمی شد خطا کرد . از طرفی با مادر بزرگم رودربایستی داشتم و از طرف ترش هم دختر مورد علاقه ام کاملا به سن ازدواج رسیده بود و خبر خواستگار هاش رو از مادر بزرگ به صورت نامحسوس داشتم شاید بپرسی که چرا به مادربزرگم جریان رو نمی گفتم و من در جواب میگم که می ترسیدم یک دختر عموی دیگه بره تو پاچه ام . به هر حال 6 تا عمو این درد سر ها رو هم داره .
یک شب با دایی و زن داییم صحبت کردم و گفتم من دختر عموم رو می خواهم ، گفتن : به به ! و شروع کردن به ستایش اون دختر عمو های دیگه و تا به هشون فهموندم کدوم دختر عمو، سپیده زده بود . بعد کلی فکر هامون رو روی هم ریختیم چون من مشکل کار نداشتم ولی سنم کم بود (19ساله) تا زن داییم به این نتیجه رسید که بهتره ایشون خیلی مواظب خانواده ی خواهرش باشه و اگر خواستگاری پیدا شد که خانواده ی عموم راضی به وصلت بود من پا پیش بگذارم . ( کمی خشن و بدور از انسانیت بود ولی . . . )
روزها گذشت و من غرق کار بودم و داشتم به قول برنامه ی "روزه ی رضوان (: " پله های معراج رو طی می کردم که اردیبهشت83 داییم ساعت یازده شب زنگ زد و گفت بپر بچه بیا خونه ام که کارت دارم . بله همونی بود که فکرش رو می کنی . تحقیقاتی برای یک خواستگار و روند مثبت ماجرا .
شب که خونه رسیدم بابام طبق معمول کمدم رو بازرسی می کرد . جالب اینجاست که فکر کنم برای هزارمین بار این اتفاق می افتاد ولی پدر من هربار با روحیه ی متفاوت این کار رو می کرد و هربار چیز جدیدی کشف می کرد که به گفته ی خودش هزار بار دید تش ولی توجه بهش نرکرده . همون شب با بابام درباره ی ازدواج من حرف زدیم که این بحث بحثی کهنه بود چون به علت شرایط خاص خانواده ی ما ، پدرم از خداش بود که دکم کنه .
بابام : خوب پسرم این شاهزاده که می خواهی برم خواستگاریش کی هست ؟ من: دختر عموم ! بابام : به به خیلی خوبه ! و من باز تا فهموندم کدوم دختر عمو سپیده زد .بابام : ای احمق . اون رو به تو می دهند ؟ پسره ی کله خراب . به چیت بدهند . به قیافه ات ! به جیب پر پولت ! به اینکه رئیس اداره ی چیزی هستی . گم شو بچه میمون:(( بابام پا شد و از اتاق رفت بیرون و در رو هم نصف شبی محکم بست .
اون شب خیلی فکر کردم . رفتار پدرم خیلی دور از انتظار بود . چرا به جای خوشحال شدن این ادا ها رو در آورد . بعد به تجربه ی برادرم از ازدواج و سبک خاص پول دادن پدرم بهش فکر کردم و اینکه حاتم طائی دائم لنگ پیش پدر می انداخت .( لامپ بالای کله ام روشن شد ) درست است . بابام پیش برادرش نمیتونه دبه در بیاره و پول خرجم نکنه :)))
از فرداش با هماهنگی داییم و چند جان بر کف دیگه مخصوصا دایی کوچیکه ی آسیه و خاله ی ماقبل آخری کار ها رو پیش بردیم . هرگز فراموش نمی کنم روزی که منتظر بودم دایی کوچکه ی همسرم خبر جوابشون رو بهم برسونه در مغازه ام از استرس داشتم می مردم . خوب خبر اومد و مثبت بود وخبرها به سرعت باد پخش شد .
شب که خونه بودم بابام اینجوری (*)(*) نگاهم میکرد ! و من اینجوری بودم (-)(-) خواب .وقتی که لامپهای پادگان خاموش شد بابام اومد کنارم نشست و گفت آخرش بچه کار خودت روکردی . خوب حالا ببینم کی بین من و برادر بزرگترم رو به هم می زنی . لامذهب خوب نشون بده چی یادت دادم و آب روی ما رو نگه دار . بعد پرسیدم همون هیچی رو بابا نشون بدم :))
دو روز بود که از ترس خونه ی مادر بزرگم نمی رفتم و خودم رو به هیچ کدوم از عمو هام نشون نمی دادم تا اینکه از خونه ی عموی مورد نظر اینا زنگ زدن و گفتن این کامپیوتری که به ما دادی خرابه بیا گارانتی . اون روز عجیبترین گارانتی عمرم رو دادم . به قول شاگردم ناصر با کت و شلوار سورمه ای داره میره ویندوز عوض کنه . وقتی که اونجا بودم خوشبختانه هیچ حرفی از چیزی به میون نیومد و من همینطور ویندوز نصبیدم و قرمز بودم .
چند روز گذشت تا تشریفات انجام شد و وقت خواستگاری رسید . شبی که دسته ی گل بزرگ گرفتم و قبل از رفتن سوراخی که از جوراب مشکیم بود رو دیدم و با ماژیک پام رو سیاه کردم و رفتم سر قراری که با بابام سر کوچه ی عروس خانوم گذاشته بودم . خوب مامان بزرگ وقتی برای اولین بار بعد از نشتی که بدون اجازه اش انداخته بودم من رو دید توی کوچه صورتم رو بوسید و گفت : تو پسر یک شه...ان واقعی هستی (:
هوا گرم بود و روی ایوان خانه ی عمو نشسته بودیم . پدرم از این حرف می زد که چقدر اونها دختر لایقی دارند و چقدر خوب است و وقتی عمو می خواست از خوبی من حرف بزنه بابام می پرد توی حرفش و دائم می گفت : پیمان غلام شماست ، این حرفها چیه ، خوبی از خودتونه ، این نمک پروردتونه :( ! وقتی قرار شد که دختر و پسر با هم حرف بزنند به اتاقی رفتم که کامپیوترشون توش بود . صدای موزیک اصلانی البته خیلی خفیف به گوش می رسید و بعد از اندکی عروس خانوم اومد . همینطور که از دوستانم شنیده بود من حرفی نزدم تا عروس شروع به حرف زدن کرد . از زندگی حرف زد و از اینکه از مردهای غیرتی بدش می آید . می گفت آدم رفیق باز دوست ندارد و کلی حرف دیگه که اصلا مهم نبود و فراموش کرده ام و کاملا با همه موافق بودم . به هرحال من می خواستم خیلی خوب باشم .
جوری که مادر جدیدم می گفت : پسره ی بی تربیت چرا اینقور با دختر نامحرم مردم می خندیدی ! آب رومون رو بردی . بابای عروس اینجوری بود وقتی که صدای خنده ها رو می شنید و فکر می کرد دخترش داره اب مرد غریبه :)) جواب از خنده ها معلوم بود .
جلسه ی بعد مربوط به این بود که بریم بهداشت تا برای مراسم آماده بشیم . بعد آخرین جای با حال همون کلاس یک جلسه ای وخیلی خفن که برای شاداماد ها و عروس خانومها قبل از هر گونه اتفاقی می گذارند . اینکه محضر عقد نامه براتون صادر کنه منوط به داشتن کاغذیست که معلم اون کلاس براتون مهر می زنه . جالب اینجاست که کلی پدر و مادر عروس و داماد پشت در این کلاسها ایستاده اند و فال گوش حرفهای بی تربیتی وایستادن .
من اون روز به شدت آرام و البته کمی هم شنگول بودم . وقتی که از آزمایش اعتیاد در اومدم شوتم کردت توی اون کلاس و نشستم کنار یک مشت آدم که داشتن از خجالت می مردند . آخه طفلی ها خیلی پاستوریزه بودند و توی عمر گرانمایه حتی یک بار ها سکاف و آویزون نرفته بودند وقتی که چند دقیقه از کلاس گذشت جو گرفتم و شروع کردم با استاد به عبارتی تنظیم خانواده بحثهای بی تربیتی کردن :))) و کار به جاهای باریک کشید و یارو گفت : تو همه چی یاد داری و پاشو بیا مهرت رو بزنم بری گم شی بیرون . تصور کن وقتی که یک باره در کلاس باز شد کلی گوش به در چسبیده بود که داشتن حرفهای خوب گوش کردند :))
خوب طولانی شد شدیدا وکلی حرف نا گفته موند . تا بعد قربان !
از روزگار دلم گرفته .
از این تکرار دلم گرفته .
دلم می خواد گریه کنم بارون بباره !
دلم گرفته . . .
دلم گرفته !

سلام
پنج شنبه شب ساعت 8 رسیدم شهرمون . تا ساعت 11 مهمونی بودیم و همون شب همسرم رفت و هدیه ی روز پدر رو بهم داد. یکی از طرف خودش و یکی دیگه از طرف دخترم . هرچی اصرار کردم که بازش نکنم نشد . آخه اون طاقت نمی آورد که هدیه برای من گرفته باشه و توی کادو پیچیده شده باشه !
به هر حال این دومین هدیه ای است که به صورت رسمی ازش گرفتم البته قبلیش دقیقا روز تولد حضرت علی بهم داده شد ولی این یکی اینجوری که البته خیلی اکشن تره . اولین سال نامزدیمون یک کتاب نهج البلاغه بهم داد . یک کتاب با نفیس با جلد زر کوب . خیلی دوستش داشتم چون روی اولین کاغذ بعد از جلدش نوشته بود " این کتاب حرفهای حضرت علیست که امیدوارم در راه سخت زندگی روشنگر راه مان باشد " . نمی دانم بود یا نه ولی این جمله که من ور خیلی گرفت .
شاید روز پدر روزی باشد که آدم کمی به خودش فکر کند و به اینکه چقدر مرد بودن این روزها سخت است . چقدر مرد بدون زن ضعیف است یا اینکه مرد کسیت ؟ البته اینها مهم نیست و مهم این اسن که هدیه داده شود و گرفته شود .
پریروز موبایلم قطع شد بود . مثل طلبکار ها رفتم دفتر مخابراتی و گفتم این چه وضع مملکته و یارو جلو همه داد زد : فلان فلانی ، به علت بدهی موبایلت قطع شده . به جون خودم آب روم توی جمع رفت . مثل موش قبض جدید گرفتم و اومدم بیرون .
خوب دیگه اینکه چند روزه بیکاریم . چقدر بی کاری سخته مخصوصا این ماشین ما هم که قسطهای سنگین داره و هر روز خواب کلی به پای آدم تموم میشه . با شریکم که دیشب حرف می زدم می گفت باید برای کار به تهران برویم . که یا امروز میریم یا فردا ولی بیکاری سخته اون هم برای ماشین ما .
تابعد
سلام
درست یادم نیست فروردین بود یا اردیبهشت ، فقط یادم می آید که دوتا چشم سیاه به روزگارم افتاده بود . به هر چیزیکه فکر می کردم درست پشت سرش می آمد و مخم رو تعطیل می کرد . واقعا روزگارم به سیاهی دو چشم گرویده بود !
از خودم خجالت می کشیدم . از اینکه با داشتن زن و بچه باز هم دوچشم روح ام را تسخیر کرده بود . اصلا نمی دانستم چه باید بکنم . هر جا که بودم و چیز سیاهی رو میدیدم به فکر اون دوتا می افتادم و نفسم توی سینه حبس می شد . دو چشم سیاه .
همه اش مربوط به چند لحظه بود وقتی که برای انجام کاری اداری به جایی رفته بودم . صاحب اون دوتا چشم پشت میزی نشسته بود که من با همکار کناریش حرف می زدم ولی برای یک لحظه که چشمم به چشمانش افتاد گویی برای همیشه در جانم رسوخ کرد . از همان لحظه ی بعدش شرمگین از این بودم که چرا حتی یک لحظه نگاه کردم اما نگاه کرد برای یک لحظه که عیب نیست ! ولی به گمانم برای چشمان طلسم شده یک لحظه هم زیاد باشد . البته طلسم نه چون روزی صد ها نفر به اونجا روجوع می کنند چرا برای آنها این طوری نیست .
فکر کنم حدود یک هفته طول کشید که برای همیشه فراموشش کردم . اون زمان گرفتارش بودم و حتی فرصتی برای نوشتن نداشتم و بعد از یک هفته ی افسونگریس حتی یادم هم نماند که چه روزگاری داشتم . باورتان نمی شود که مثل باد گذشت. مثل باد نه مثل طوفان !
حالا به نتیجه ای رسیده ام ، به اینکه معنی " هفتاد سال عبادت یک شب به باد میره "یعنی چی ! به اینکه هرگز وقتی در شرایط کسی نیستم به جایش اظهار نظر نکنم . به اینکه وقتی می بینم کسی در زندگی دست از پا خطا کرده سر زنشش نکنم .
خدایا هرگز امتحانم نکن !
